تبليغاتX
ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست

ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست

*سکوتی به وسعت فریاد*

گاهی یه فکری میزنه به کله ام خیلی ذهنم رو به خودش  مشغول میکنه گاهی اونقدر درگیر میشم که میبینم ساعتها به این موضوع فکر کردم...مثلا دو ساعت به یه خط کتاب نگاه کردم ولی فقط فکر کردم

ولی هرچی فکر میکنم میبینم من اصلا مقصر نیستم

تابستون سختی در پیش دارم!!!همیشه از تموم شدن امتحانا خوشحال بودم ولی این اولین ساله که احساس میکنم بعد از امتحانا هم آزاد نمیشم!!!

+ نوشته شده در  Wed 8 Jun 2011ساعت 10:0 PM  توسط PARI$A  | 

چقدر آرامشت خوبه...چقدر حرفات شیرینه...

فرشته اسمون انگار خلاصه است تو دو تا بالت...

تو میگی آخرش یک شب میان از ماه دنبالت...

این روزا حسابی به هم ریختم...

نمیدونم تا کی ولی امیدوارم به زودی روبه راه بشم

میخواستم در مورد یه نفر بنویسم که به خاطر تولدم یه کار غیر منتظره کرد و واقعا ازش توقع نداشتم...خیلی کار قشنگی بود

خیلی وقت پیش میخواستم اینو بنویسم...اون موقع حال داشتم الان ندارم...

و چند اتفاق پیاپی و خوشحالم که به خیر گذشته تا حالا

و امتحان و درس و ...

همین

برای یه مدتی میرم ...البته بعد از امتحانا بازم برمیگردم...هرچند که دیگه فاصله ی بین پست هام خیلی زیاد شده

به شدت از تکرار بیزارم....تمام روزام مث هم شده و اگه تنوعی اتفاق میفته توش چندان خوشایند نیست...

التماس دعا


___

بعد نوشت:اعصابمو ریختی به هم...تو دیگه چرا وبلاگتو بستی؟؟اه..اه..اه تو هم بد تر از منی ها...


+ نوشته شده در  Sat 14 May 2011ساعت 0:20 AM  توسط PARI$A  | 

حکایت ما و شدیدترین زلزله ی تاریخ ژاپن...

بعد از کلی اصرار و خواهش و تمنا مدیریت محترم مدرسه قبول کرد که ببرمون اردو.چند بار امروز و فردا کردن تا در نهایت تصویب شد که روز جمعه ببرن...البته ما چهارشنبه رفتیم و بهشون گفتیم که 5 شنبه ببرن ولی نمیدونم چرا قبول نکردن و در نهایت قرار شد که جمعه بریم yumiuri land

صبح که رفتم مدرسه بچه ها تو حیاط بودن حس بازی کردن نبود فکر کنم ساعت حدودا 9  بود که راه افتادیم...تو ماشین 5 نفری روی 4 تا صندلی نشسته بودیم دیگه آخرش واقعا جا تنگ بود واسه همین من رفتم رو پای یکی از بچه ها نشستم!!

حدودا یه ساعت تو راه بودیم بعد که رسیدیم یکم معطل شدیم تا بلیط بگیرن بعد هم یه برچسب دادن که زدیم به لباسمون و رفتیم تو...اولش میخواستیم بریم تله کابین سوار شیم بعد هرچی گشتیم پیدا نکردیم که باید از کجا سوار شیم واسه همین قیدشو زدیم و قرار شد بریم ترن سوار شیم....کلا سه یا ۴ تا ترن داشت اولین ترنی سوار شدیم ۶۰ متر ارتفاع داشت خیلی باحال بود!!

بعدش رفتیم چرخ و فلک سوار شدیم که اونم خوب بود البته چرخ و فلک که اصلا هیجان نداره!!

از چرخ و فلک اومدیم رفتیم یه جایی مدیرمون گفت تونل وحشته!!حالا تونل وحشت نبود که...هم میشد تکی رفت تو...هم دو نفری ...ما ۵ نفر بودیم این بود که من هم طی یک تصمیم فداکارانه...تصمیم گرفتم تنهایی برم!!

از بین هارد و ایزی هم هاردشو انتخاب کردم!!(چه شجاع)بعد رفتم تو. تونل بود...پیاده باید میرفتی تو...من از یه اتاق رفتم تو از یکی دیگه اومدم بیرون...دوباره وارد یه اتاق دیگه شدم وجالب اینجا بود که هیچی نبود که آدمو بترسونه!!!!بعد از بین چند تا تور هم راهمو پیدا کردم اومدم بیرون!!تا اومدم همه گفتن خب اون تو چه خبر بود؟؟؟گفتم هیچی!خلاصه فهمیدیم که باید دکمه ی استارت و میزدم و میرفتم تو ولی نزدم!!هه هه هه

دوباره قرار شد برم تو...این بار استارت و یکی برام زد و من رفتم کفشم اصلا مناسب نبود اتاق اولش چند تا لیزر داشت که نباید میخوردی بهشون در واقع تونل وحشت نبود باید توی دو دقیقه بدون اینکه به لیزر ها بخوری مرحله به مرحله میومدی جلو تا آخرش اگه نمیسوختی بهت جایزه میدادن...که منم سوخیدم...

بعد با یکی از بچه ها دو تایی شو رفتیم که اونم سوخیدیم!!

بعد اومدیم بیرون...دیگه یادم نیست به ترتیب کدومو سوار شدیم فکر کنم بعدش رفتیم یه ترن دیگه..این ترنه هم نشسته داشت هم ایستاده...اول نشسته شو سوار شدیم که یه چرخش ۳۶۰ درجه هم داشت خیلی باحال بود...بعد رفتیم ایستاده شم سوار شدیم همون مسیر بود با این تفاوت که این بار ایستاده بودیم و ۳۶۰ درجه چرخیدیدم اونو دو بار سوار شدیم!!!

  یه بازی دیگه که کلی پله داشت از پله ها رفتیم بالا و سوار یه قایق بادی شدیم که تو آب شناور بود و از بالا میومد پایین...که اونم خوب بود...

قرار شد بعدش بیم شوتینگ سوار شیم!!حالا شوتینگ چیست؟یک بازی مهیج که آدمو تا ارتفاع ۷۰ متری میبره بالا و یهو ول میکنه میندازه پایین...البته دو مدل بود یکی آدمو آروم میبره بالا ده ثانیه هم اونجا نگه میداره بعد یهو میندازه پایین یکی دیگه هم با سرعت میبره بالا و با سرعت میاره پایین در کل دومی ترسش کمتره چون تو اولی آدم فرصت میکنه حسابی ارتفاع و ببینه و بترسه ولی دومی خب آدم دیگه چشمش جایی رو نمبینه...قبل از اینکه کسی بیاد ما زود رفتیم سوار اونی که آروم میبره بالا شدیم...همه منتظر بودن ببینن حال ما چجوریه ....کلی ازمون فیلم هم گرفتن حالا باید فیلممون رو از بقیه بگیریم...خیلی باحال بود بعد رفتیم سوار اون یکی هم شدیم در کل سه بار سوار شدیم!!

بعد یه ترن سفید بود که کلی آدمو می کوبید به در و دیوار...اونو دو بار سوار شدیم...خیلی باحال بود!!ولی بار دوم که سوار شدیم من دیگه سر گیجه گرفته بودم و حالم بد شده بود...با این حال سوار تاب شدیم و یه بار دیگه هم سوار اون قایق بادیه شدیم...دیگه گفتم من چیزی سوار نمیشم حالم بده...

دوستام میخواستن برن دوباره ترن سوار شن...من بهشون گفتم  سوار نمیشم...آخه قبلا این ترنو سوار شده بودیم منم حالم بد بود گفتم نمیام...یه بار ترن نشسته رو سوار شدن میخواستن برن ایستاده شو سوار شن...من روی نمیکت زیر ترن ها نشسته بودم...احساس کردم داره زمین می لرزه آخه اولش آروم بود فکر کردم به خاطر این ترن هاست که دارن حرکت میکنن خب منم زیر ترن نشسته بودم گفتم شاید به خاطر همینه که داره میلرزه...بعد دیدم نه شدید تر شده...از رو نیمکت پا شدم اومدم این طرف تر...دیدم واقعا داره میلرزه ...داد زدم زلزله... رو کردم به دوستام گفتم خیلی خر ید اگه ترن سوار شید داره زلزله میاد...همه شون با سرعت اومدن پایین ..از ترس نمیتونستیم حرکت کنیم اصلا نمیدونستیم کجا بریم دور مون همه ریل ترن بود فقط از یه جا میشد بیرون اومد که اونم همونجایی بود که نمیکت داشت و من قبلا نشسته بودم...اونجا هم زیر ریل ترن بود یه جورایی اونجا گیر کرده بودیم...اصلا همه شوکه شده بودیم من یه لحظه به شوتینگ ها نگاه کردم کنار هم بودن هی به هم نزدیک میشدن انگار میخواستن بخورن به هم...خیلی لحظه ی بدی بود...زمین قشنگ از زیر پاهامون حرکت میکرد من یاد ۲۰۱۲ افتاده بودم هی پیش خودم میگفتم اخه الان که ۲۰۱۲ نیست!حالا تو این هیری ویری یکی از بچه ها شروع کرد گریه کردن و جیغ زدن...منم به جای دلداری یه کتک مشتی بهش زدم!!و گفتم خفه

بعد که زلزله تموم شد عذاب وجدان گرفتم کلی دلداریش دادم!!

بعد یهو یاد مامانم اینا افتادم...رفتم سراغ گوشیم دیدم اصلا نمیگیره...خط ها همه شلوغ بود نمیتونستم زنگ بزنم اعصابم خرد شده بود...

زلزله که تموم شد راه افتادیم رفتیم وسط شهربازی دیدیم همه نشستن رو زمین...یه سری توی یه ترن گیر کرده بودن برقا قطع شده بود بعضیا توی چرخ و فلک و تله کابین مونده بودن...

روی نمیکت ها نشسته بودیم همه مون نگران بودیم ...از یه طرف من نگران جون مامانم اینا بودم از یه طرف میخواستم بهشون خبر بدم که من حالم خوبه و اونا نگران نباشن...

نیم ساعت گذشت...دوباره یه زلزله ی دیگه اومد...به اون شدت نبود ولی خیلی بد بود...نگرانیمون بیشتر شده بود...بدتر اینکه این تلفنا هم نمیگرفت...راه ها بسته بود نمیذاشتن راه بیفتیم...میگفتن شاید شب تو شهر بازی بمونیم!!!!

بعد نیم ساعت..ساعت ۴ شده بود شهربازی رو بستن و ما راه افتادیم...ترافیک بود جاده ها بسته بود...

مترو ها تعطیل بود مردم پیاده می دویدن...کلاه ایمنی هم سرشون گذاشته بودن خیلی بد شده بود...توی ماشین من با موبایل یکی از بچه ها تونستم خونه زنگ بزنم...وقتی فهمیدم همه خوبن و منم بهشون گفتم حالم خوبه دیگه خیالم راحت شد...تقریبا همه تونسته بودن با خانواده شون حرف بزنن جز دو نفر...

راه دور بود و ترافیک هم سنگین...توی ماشین حوصله ی همه سر رفته بود...با گوشی تلوزیون ژاپن رو نگاه میکردیم که خبرای جدیدو بشنویم...فهمیدیم دو تا شهر به خاطر سونامی رفته زیر آب...اینقدر اضطراب داشتیم...

ولی در کل الان که یاد حرفا و کارامون توی ماشین میفتم خنده ام میگیره...کل شهربازی یه طرف...زلزله و مسیر برگشتنمون یه طرف!!

تقریبا ساعت ۹ونیم ... ۱۰ بود رسیدیم...یعنی ۵ ساعت تو ماشین بودیم...شب که میخواستم بخوابم تا چشمامو میبستم سرم گیج میرفت...چند بار پست سر هم زلزله اومد...با هر کدوم از خواب بیدار میشدم...هنوز خستگیم در نرفته...

_________

بعد نوشت:این اخرین پست امسال بود...اصلا موضوع جالبی نبود واسه نوشتن،کاشکی این زلزله نیومده بود...علیرغم اینکه دولت ژاپن خیلی وقته منتظر زلزله بود و به نسبت شدت زلزله تلفات کم بود،ولی بازم ای کاش نمیومد...

-خدا کنه این سونامی به توکیو نرسه...خداکنه دیگه زلزله نیاد...

-هنوز هم نمیدانم ....
هرسال که میگذرد

یک سال از عمرم کم میشود یا یک سال به آن اضافه میشود!

توکیو تاور هم سرش کج شده...اینم مدرک:



+ نوشته شده در  Sun 13 Mar 2011ساعت 1:3 PM  توسط PARI$A  | 

بگو بازم هوامو داریو مثل همه منو تنها نمیزاری...

امشب شب بیست و هشت صفر...پارسال این موقع سر دیگ حلیم خونه ی مامان بزرگم همه حاجت هامو ازت گرفتم خدا...امشب که چند فرسخ از اونجا دورم صدامو بشنو...بازم حاجت مو بده...

امروز این آهنگ رو بعد صد بار شنیدن فهمیدم که خیلی با حس و حالم جوره...نتیجه اش هم شد همین...


آخر راه اومدن با روزگار گره کوریه که بخت منه
که تموم اتفاقای بدش شاهد زندگی سخت منه
شاید این زخمی که از تو خوردم و از حرارتش زبونه میکشم
یا تموم بی کسی هامو همش فقط از دست زمونه میکشم



بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به تو گرمه و باز هرچه این راهو میام نمیرسم
نکنه دستمو ول کردی که برم که به هرچی که میخوام نمیرسم
شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی
من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماه تو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه

آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه


بعد نوشت:احتياج به شراب نيست .....يك استكان چاي هم ديوانه ام مي كند وقتي كه ميزبان..... چشمان تو باشد.....♥


+ نوشته شده در  Tue 1 Feb 2011ساعت 8:13 PM  توسط PARI$A  | 

هروقت دلت میگیره ، هروقت دلتنگش می شی، هروقت دچار مشکلی حل نشدنی می شی، هر وقت تنها می شی یا هروقت احساس میکنی داری به آخرخط می رسی که امیدوارم هچ وقت چنین فکری نکنی فقط صدایش کن. صدایش که می کنی، می شنود، لازم نیست فریاد بزنی،آرام هم بگویی ،جوابت رامی ده،کافی است دستهایت  رابه سمت آسمون بگیری،دلت راصاف کنی وباتمام وجودت نامش را زمزمه کنی،صادقانه صدایش بزن تاعاشقانه لبیک بگوید.

مطمئن باش هیچ وقت تنهانیستی خداباتواست.

اللهم عجل لولیک الفرج

خدایا فقط امیدم به توئه...فقط و فقط و فقط ...همه چیزمو از دست رفته میدونم...نذار اینطوری بشه...

+ نوشته شده در  Fri 28 Jan 2011ساعت 0:17 AM  توسط PARI$A 

هیچی به ذهنم نمیرسه که بگم...هیچی...فقط لحظه به لحظه دارم به وضعی که دارم و این زندگیم لعنت می فرستم...من از بچگی بدشانس بودم ولی دیگه اینو به پای شانس نمیزنم...اسمشو میذارم تقدیر و بهش لعنت میفرستم...

خدایا بسه من دیگه طاقتم تموم شده...خدایا بسه ...دیگه بسه...بسه...

+ نوشته شده در  Wed 26 Jan 2011ساعت 4:20 PM  توسط PARI$A  | 

ENGLISH EXAM و اسپاگتی با ژامبون مرغ!

سلام

امتحانا تموم شد البته بخش کوچیکی ازش باقی مونده(یعنی تاریخ)اما هر چه که بود گذشت و از دوشنبه میریم مدرسه و امتحان آخرمون هم چهارشنبه است...

من که اصلا توی این امتحانا اذیت نشدم راستش اونقدر که تو ایران برای امتحانام میخوندم اصلا لازم نبود که اینجا بخونم چون موقعیت فرق داشت و به قول مامانم که میگه خوب تو این سه هفته استراحت کردی تورو خدا بعدش درس بخون!!!!

خوبی مدرسه  رفتن اینه که حداقل روزات تکراری نیست...برخلاف ایام امتحانا که به بهونه ی امتحان حتی از خونه بیرونم نمیری...و دلخوشی آدم همون مدرسه رفتنه...

اما مدرسه هم خوبه...من که دوست دارم مدرسه رو...حیف که یه سال بیشتر نمونده...سال دیگه این موقع مدرسه رو میبوسیم میذاریم کنار...فقط ازش یه خاطره میمونه...نه...بیشتر از یه خاطره...چند تا خاطره میمونه...!!!!!D :D :D :D :D :D :D:

دیگه باید به فکر دندون کشیدن هم باشم ...دو تا دندون عقل مونده که باید بکشم...(هنوز در نیومده...)و تا حالا مدرسه رو بهونه کرده بودم دیگه بهونه ندارم...!!!

امروزم که آخرین امتحان بود امتحان زبان...که به همه چیز شبیه بود جز جلسه ی رسمی امتحان...و در نهایت مراقب به معلممون میگه یه ربع وقت بده اینا نتونستن خوب تمرکز کنن امتحان بدن...!!!

و درنهایت باز بحث شیرین اسپاگتی و ژامبون مرغ(!)...با این تفاوت که این بار علی الظاهر یه سوپ هم به عنوان دسر اضافه شده بود...

و من همچنان در کف خبری که تازه شنیدم...:دی!!!

فی امان الله!

میگذرم از میان رهگذران مات
مینگرم در نگاه رهگذران کور
اینهمه اندوه در وجودم و من لال
اینهمه غوغاست در کنارم و من دور
دیگر در قلب من نه عشق نه احساس
دیگر در جان من نه شور نه فریاد
دشتم اما در او ناله مجنون
کوهم اما در او نه تیشه فرهاد
هیچ نه انگیزه ای که هیچم پوچم
هیچ نه اندیشه ای که سنگم چوبم
همسفر قصه های تلخ غریبم
رهگذر کوچه های تنگ غروبم
آنهمه خورشید ها که در من می سوخت
چشمه اندوه شد ز چشم ترم ریخت
کاخ امیدی که برده بودم تا ماه
آه که آوار غم شد و به سرم ریخت
زورق سرگشته ام که در دل امواج
 هیچ نبیند نه خدا نه ناخدا را
 موج ملالم که در سکوت و سیاهی
میکشم این جان از امید جدا را
می گذرم از میان رهگذران مات
میشمرم میله های پنجره ها را
مینگرم در نگاه رهگذران کور

میشوم قیل و قال زنجره ها را



بعد نوشت:

-کد تعیین وضعیت یاهو با اون قیافه ی مزحکش منو یاد ...بیخیال!!!!

-آهنگ جدید قشنگه؟؟...آره عالیه...:دی...(خودشیفتگی...)

حالا که همش تو رویاست بذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من اینو خیلی خوب می دونم



ای خدا




+ نوشته شده در  Sat 15 Jan 2011ساعت 7:44 PM  توسط PARI$A  | 

HAPPY NEW YEAR

سلام...خیلی وقت بود که پست جدید نداشتم

سرم خیلی شلوغ شده...امتحان داریم...کمتر میام اینترنت...

اول از همه سال نو میلادی رو تبریک بگم...دیشب به خاطر سال نو توکیو تاور برنامه بود ولی اینقدر هوا سرد بود که نمیشد از خونه برم بیرون....خیلی ها رفتن...من اولش میخواستم برم...ولی بعد پشیمون شدم....چون از خونه ما توکیو تاور معلومه واسه همین قرار شد از خونه اگه نور افشانی داشت ببینیم....من امروز هم امتحان ریاضی داشتم تا ساعت 11و نیم خوندم بعد دیگه دوربینو آماده کردم و اومدم لب پنجره...قرار بود ساعت 12 نصفه شب روشن شه همه هم خوابیده بودن...پنجره رو باز کردم اینقدر سرد بود که نگو...اتاقم مثل یخچال شده بود...بعد هم که روشن شد توکیو تاور و روش نوشت 2011 دیگه تا صبح همونجوری روشن بود...منم عکس گرفتم

امروزم رفتم امتحانو دادم واومدم...پس فردا امتحان ادبیات دارم...خسته ام...از این اتفاقای تکراری...

خدافظ

اینم توکیو تاوری که ازش عکس گرفتم...



+ نوشته شده در  Sat 1 Jan 2011ساعت 5:20 PM  توسط PARI$A  | 

پرسیدم از هلال چرا قامتت خم است ؟ آهی کشید و گفت ماه محرم است...

سلام

الان که مینویسم ساعت 11 و 10 دقیقه است ...خیلی خسته ام ...خیلی روزای تعطیل بیشتر از روزای عادی خسته میشم...

امروز با دوچرخه رفتم بیرون..الان تمام پاهام درد میکنه...دیروزم بسکتبال بازی کرده بودم و کلا الان تمام جونم درد میکنه...من هر روز وبمو چک میکنم امروز که اومدم مستقیم وبلاگمو ببینم دیدم که همه تنظیماتشو قالبش و اهنگش همه پریده...

کلی حرص خوردم...

دوباره قالبش رو عوض کردم...

دوشنبه دو تا امتحان دارم...امروزم هیچی نخوندم...همش رو هم تلنبار میشه واسه فردا...آخ چه درسایی هم زیست و ریاضی...

خیلی وقت بود هیچی ننوشته بودم...تقریبا یه ماه...

دیروز بعد تقریبا یک سال این شعر دوباره اومد تو ذهنم...

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم...

البته یک سال بیشتر...اون موقع که این شعر مث یه بیماری مسری همه رو مبتلا کرده بود اول دبیرستان بودیم...هر کی میرسید بهمون میگفت چرا همه بچه های اول دبیرستان این شعر  و میخونن؟؟؟

یادش بخیر چه خاطره هایی داشتیم با این شعر...دیروزم همش این شعره شده بود ورد زبونم از خواب و خوراک منو انداخته بود!!!

ناهید بمیری حتما داری خر میزنی که دیگه آفتابی نمیشی...

فرارسیدن محرم رو تسلیت میگم...التماس دعا....

+ نوشته شده در  Sat 11 Dec 2010ساعت 11:27 PM  توسط PARI$A  | 

دیزنی سی

دیروز رفتیم دیزنی سی...خیلی خوش گذشت...جای همه خالی...صبح که داشتیم میرفتیم داشت بارون میومد گفتیم شاید سرد بشه یا اگه بارو تند بشه شاید بازی هاش بسته باشه...خلاصه رفتیم ولی هم هوا خوب بود هم بازی هاش باز بود...

اول گفتیم بریم ترن سوار شیم...!!دیدیم صف داره چه صفی...۱۲۰ دقیه باید تو صف وای میستادیم...همه ی باز یهای قشنگش همینجوری بود...صفش خیلی طولانی بود خلاصه وایستادیم توصف بعد دو ساعت نوبتمون شد و رفتیم سوار شدیم...ترنش ۳۶۰ درجه میچرخوند ارزش دو ساعت معطل شدن رو داشت...خیلی خوب بود...زیرو رو شدیم حسابی!!!

اول وارد شدنمون هم رفتیم فست کارت یه بازی ترسناکش رو گرفتیم ...که دیگه مجبور نباشیم تو صفش وایستیم...اما فقط یدونه فست کارت میتونستیم بگیریم...صبر کردیم و بعد ترن رفتیم تو ترن یه بازی دیگه اونم سوار شدیم و بعد نوبتمون شد که بریم اون بازی ترسناکه...دیدیم ساعتی که بهمون دادن با ساعت معلما یکیه...خلاصه با هم دیگه رفتیم تو خیلی وحشتناک بود اولشش خصوصا برای من که اصلا نمیدونستم چیه این دوستای نامرد هم نمیگفتن چیه ...میگفتن باید بری سوپرایز بشی!!!

اسم بازی a journey to the center of the earth بود...توی دل یه کوه بود ولی یه جورایی یه معدن یا زیر زمین رو شبیه سازی کرده بودنو مثل تونل وحشت بود با این تفاوت که یه جا سرعتش زیاد میشد از کوه میومد بیرون و مثل اینکه تیک آف کرده باشه قشنگ می پرید...اصلا اون تیکه ریل زیر پامون نبود...منم کوپ کرده بودم دهنم به پهنای صورت باز شده بود اصلا نمیتونستم جیغ بزنم....بخار آب و دود همه با ه قاطی شده بود میخورد تو صورتمون!فاصله مون تا زمین خیلی  زیاد بود...واای یادش میفتم تنم میلرزه!!یه جا تو کوه از یه حفره ای آتیش میزد بیرون قشنگ پوست منو سوزوند...!!!بعد هم که تموم شد من حالا ترسم ریخته بود دلم میخواست بازم سوار شم ولی صفش طولانی بود دیگه نتونستیم اونو سوار شیم....

بعد مدیرمون گفت بیاید ببرمتون آسانسور مرگ(برج مرگ)...(tower of teror) این بازیش خیلی بدتره...دو سه تا از دوستام گفتن که ما نمیایم..(دوست های شجاع!!!)ما هم تا حالا سوار نشده بودیم هی تو دلمون رو خالی میکردن...داستان این آسانسوره هم از این قراره که اونجا یه هتلی بوده...صاحب هتل توی یه مسابقه یه ماسک برنده میشه بعد از یه مدت اون یاور صاحب هتل غیب میشه و روحش همه ی آدم های توی هتل رو اذیت میکنه...اولش توی یه اتاقی واسمون شعبده بازی کردن و بعد رفتیم سوار آسانسور شدیم...یه طبقه رفتیم بالا روح صاحب هتل رو نشون داد که اون ماسکه اذیتش میکنه...یه طبقه دیگه رفتیم بالا(فاصله بین طبقه هاش خیلی زیاد بود ها...)بعد خودمونو تو آینه نشون داد...یه طبقه دیگه رفتیم بالاتر...از یه پنجره ی شکسته دیزنی سی رو نشون داد...یه طبقه ی دیگه رفتیم بالا...از یه پنجره دیگه کل دیزنی سی زیر پا مون بود خیلی قشنگ بود...من که خیلی خوشم اومده بود ارتفاع خیلی زیاد بود تعجب کرده بود تا اومدم بخندم یه عکس ازمون گرفت و....وااای یهو ولمون کرد پایین...انگار که اصلا این آسانسور خراب شده با سرعت میومدیم سمت زمین!هی ما رو میاورد پایین با سرعت...هی می برد بالا...دیگه دل و روده ی من به هم پیچیده بود...اصلا صدام در نمیومد که جیغ بزنم!!!

تاور آو ترور

بعد که اومدیم بیرون به من خیلی خوش گذشته بود بازم دلم میخواست سوار شم!!

بعد رفتیم ایندیانا جونز..اونم تونل وحشت بود...یه جای خیلی ترسناکش که همه ی آدما قیافه شون چپ و راست میشه عکس میگیره از آدم!!!توی تونل اسکلت داشت...آدم داشت(آدما از سقف آویزون بودن...)جک و جونور و هزار تا کوفت و زهر مار که الحق با نمک و ترسناکم بودن!!

ایندیانا جونز

بعد دوباره رفیتم اون ترن ۳۶۰ درجه رو سوار شدیم...ساعت ۷ که بچه های مدرسه برگشتن ما ۶ نفر موندیم...دوباره ایندیانا جونز وترن ۳۶۰ درجه و زیر دریایی و کشتی سوار شدیم...دیگه ساعت ۱۰ شب که داشتیم بر میگشتیم پا هامون قلم شده بود....از خستگی داشتیم میمردیم...

دیشب موقع خواب تا چشمامو میبستم تنم میلرزید...حس میکردم تو ترنم..تمام صدا ها میپیچید تو گوشم...تا سه چهار ساعت بیدار بودم...صبح هم زود بیدار شدم...اصلا دیشب از خستگی چشم باز خوابم برده بود!!!

الان هم اصلا نمیتونم پا مو تکون بدم

راستی:

پ.ن۱:مهسا خانوووم عجبه...میای میری...نیستی هستی...جل الخالق!!خوبی؟زنده ای؟؟سلام برسون خدمت خانواده محترم!

پ.ن۲:شقا جون بخدا اینا رو که نام بردی من نمیشناسم ولی خب قهرمانی مبارکشون،مدالها هم نوش جونشون!عید غدیر هم مبارک...راستی عید غدیر کی هست؟

 

 

+ نوشته شده در  Tue 23 Nov 2010ساعت 12:10 PM  توسط PARI$A  |